
یه روز به پات چه اشکایی که ریختم
اما حالا از قفست گریختم
یه روز با تو تو آینه شکفتم
گفتنیها رو واسه ی تو گفتم
دلم به عشق آسمونی خوش بود
به روزهای خوب جونی خوش بود
چقدر شلوغ شب برام قشنگ بود
دلت با حرفات همشون یه رنگ بود
بهم می گفتی آسمون می خنده
که گم شده ام تو چشمای پرنده
انقده یادم که دل بهار شد
دیری نپاید که یه شوره زار شد
چقدر میخواستی بری من نزاشتم
تو گلدونات گلهای آشتی کاشتم
قد چشات به آسمون رسیدم
گریه شدم ابرا به جون خریدن
همین بسه که گریه هام و دیدی
چه راحت و ساده ازم بریدی
سخت اما تحملم زیاده
قصه ی من حدیت برگ و باده
انگاری عشقت کاری دست من داد
که تا قیامت دل من یار نخواد