فرصت نبود بخونيم براي هم ترانه 
قصري بنا كنيم از شعرهاي عاشقانه
من و تو وقت نداشتيم تا حس كنيم بهارو
واسه همين شكستيم سكوت لحظه هارو
هيچ وقت نميره از ياد لحظه ي آشنايي
شعري با گريه گفتم براي اين جدايي
دفترم رو ندادي با دستي كه گرفتي
از خاطر تو رفتم از خاطرم نرفتي
از حال زار اين دل اصلا خبر نداشتي
رفتي و توي غربت من و تنها گذاشتي
از روزي كه تو رفتي بال و پرم شكسته
آواري از مصيبت روي سرم نشسته
بدون كه من هنوزم به پاي تو نشستم
به پاي عهد و پيمان غرورم و شكستم
دفتر كهنه دل و ورق ورق سوزوندم
دوباره عاشقونه براي تو سرودم